اولین دورهمی دوستان دنیای نویسندگی در پارک لاله

۱۱:۲۸ ق.ظ ۰۵/مهر/۱۳۹۹

 

حس قبل از دیدار

به قدری شوق این دیدار در وجودم شعله می‌کشید که نگو.  بسان کودکی که قرار است به اردوی دانش‌آموزی برود در دلم شور و شعف موج می‌زد.

به راستی چگونه؟

چگونه شد که دوستانی پنج‌ماهه انقدر عمیق در عمق وجودم و قلبم رخنه‌کردند؟

همین‌طور که لباسم را اتو می‌کنم همزمان این احساساتم را نیز بررسی می‌کنم.
به گمانم اولین مولفه‌ی نزدیک کننده‌ی قلوب این جمع دوستانه همدلی و هم‌یاری باشد. و این مهم در کنار هدف مشترک غوغا می‌کند.

من امیدرضا احمدی بعد از اینکه دختر قشنگم را از خواب بیدار کردم و با بوسه‌ای بدرقه‌ام کرد و راهی پارک لاله شدم.

توصیف دیدار

اولین نفری که به آنجا رسیده بود منیره مردانی بود دختری پر‌‌شور و پرانگیزه که قرار است روانشناس نویسندگان باشد و نوشتن کتاب را به سادگی آب خوردن به ما آموزش دهد.
کمی در مورد شیوه داستان‌نویسی و مناظری همچون حوض‌آب، دوچرخه سواری کودکان و شادی افراد در پارک به عنوان جزییات یک داستان صحبت کردیم. از دور پسری بلند قامت و کشیده با اندامی متوسط و عینک دودی بر چشم نزدیک و نزدیک‌تر شد فکر نمی‌کردم کاوه از نزدیک انقدر گرم و دلنشین باشد. پشت امواج فضای مجازی نمی‌شد اینها را تشخیص داد. با هم سلام گرمی کردیم و نشستیم و در مورد نیچ‌کردن کسب و کار صحبت کردیم. کاوه پسری است پر از ایده و خلاقیت و پشتکار. چند وقتی است خسته‌ی راه‌ها و مسیر‌های پر پیچ و خم حل اختلافات دیگران بوده‌ است.
این کار ارزشمند روح و انرژی او را فرسوده کرده است.

به گمانم اگر شعری چون:

“تو گفتی حذر کن از من و نمی‌دانستم در آن لحظه تلخ به تو نزدیک‌تر از خویشتنم. لحظه‌ها می‌گذرند، سهم هر کس رویاست. سهم تو از این رویا فرداست.

که فردا روزی دگر است.

سهم من دیروز است که پر از توشه ایام خوش است لیک افسوس افسوس در این بین حال مهجور شده است. “

را بسراید و دلش را رقیق کند حس‌ها و انرژی‌های از دست‌رفته ‌اش را بازبیابد.

جمع‌شدن تک به تک و شادی‌بخشی

پوریا و سعید با هم رسیدند. پوریا تمام زلفانش را بر باد داده بود. و تمام امیدی که داشتم تا وقتی او را در آغوش می‌گیرم، تا انگشتانم درون موهایش گره بخورد را بر باد داده‌ بود.
اما عوضش آرامش پوریا، پختگی و طمانیه در گفتارش جبران آن حس را کرد و من را امیدوارترین امید دنیا کرد.
سعید قائدی تا من را دید شروع کرد به تاکید کردن روی پیگیری‌ و مدام گفت امید تو سایتت مانند روزنامه اطلاعات است، یکم به رنگ و لعابش بیافزا.
گرم صحبت بودیم که دختری زنبیل به دست نزدیک شد شور و نشاط جذابی داشت. نزدیک و نزدیک‌تر شد ماسکش را که برداشت خود خودش بود.
زهرا خبیدویی‌ با زنبیلی پر از لواشک.

قبل از اینکه اجازه بدهم نایلون روی لواشک را قرچ‌کنان بردارد و لواشکش را لیس بزند گفتم زهرا همین الان به صورت زنده شعرت را بخوان و شروع کرد:

شعر زهرا خبیدویی

مَحرَم اسراری و دل جز تو نداند
آرامش این حسِ گوهر باری و دل جز تو نداد
گیرم که دل از حَرم سِرّ تو نهان گَشت
پایان خَفا راز منی دل جز تو نداد
این عشق، مُحبت، مِهر و تسکین اگر هست
می‌دانی که خود هستی و دل جز تو نداد
من میلِ برون در طَلبت کردم و گفتم که شاید بتوانم
دیدی که نشد
هرگز نشود
و دل جز تو نداد
پایان شب تار منی این قصه بماند
می‌ماند و همواره‌تر از قبل
و دل جز تو نداد

 

از اینکه بعد از مدت‌ها اوقات فراغتی دور از صدای بچه، نق‌نق دلدردش و آروغ بعد از شیر خوردنش پیدا کرده بودم و می‌توانستم کنار دوستانم بدون دغدغه باشم انگار روی بال‌های شاهین بودم و در آسمان پرواز می‌کردم.

در آلاچیقی آرام و بی‌سر و صدا نشسته بودیم که گروهی که از صد فرسنگی فرهیختگی ازشان می‌بارید از پشت سر ما وارد آلاچیق شدند. معصومه، فاطمه و بیتا بودند. من هیچ‌چیز به اندازه صحبت در مورد تساوی حقوق زن که معصومه داعیه‌دار نوشتن در این وادی را دارد مرا شگفت‌زده نمی‌کند می‌دانی چرا؟ چون به گمانم در جامعه‌ای که رودخانه پرخروشانی از باطل‌ها در تلاطم است، شنا‌کردن حق در آن رودخانه کاری بس دشوار و ارزشمند است. و اینکه معصومه و حدیث در حوزه توانمند‌سازی زنان در حال تلاش هستند بسیار بسیار مرا خشنود می‌کند و امیدوار. حدیث هم یکی از گوهرهای خداداد جمع ماست.

جمعمان می‌خواست تکمیل شود که

راحله هم  آمد. او در نوع خود پختگی و صلابت در ارتباطات دارد چقدر دقیق و نکته‌سنج است و با وجود رادین بازیگوش اینکه دارد کارشناسی ارشد رشته ارتباطات می‌خواند و در مسیر هدفش پر تلاش است بسیار ستودنی است. و اما بیتای بی‌همتا.

نمی‌دانم خودش چقدر به این نکته واقف است که حضورش در گروه ما روح تلاش و پشتکار را دمیده و چقدر این بانو پر همت و عملگراست. و من به وجودش افتخار می‌کنم.

صبح که بلند شدم با پیغام نجمه مواجه شدم که نوشته بود: دوستان به شما خوش بگذره. انقدر دلم می‌خواست نزدیکم بود تا به حسابش برسم که نگو.

پیش خودم گفتم نجمه این دورهمی را راه انداخت. اما خودش رفیق نیمه‌راه شد. اما نجمه‌ی پیش‌بینی ناپذیر ما هم آمد.

جسارت و امید و پشتکارش خواستنی‌ترش می‌کند این نجمه‌ی درخشان را‌.

گفته بودم از وبینارهایمان؟

به تشویق شاهین جان کلانتری خودمان را در چالش وبینار قرار دادیم. اتفاقا فاطمه پوراسماعیل دیروز وبینار داشت. و به نظرم خیلی خیلی وبینار ارزشمندی بود. کاوه، فاطمه و فرشته و تارا دایره‌ی کوچینگی زدند و در مورد تخصص خودشان ایده‌پردازی کردند و به همدیگر راه‌حل نشان می‌دادند‌. اصلا کوچینگ انگار کارش همین است که چراغ قوه می‌گیرد تا تو راه جلوی پایت برایت روشن‌تر شود. اما راه‌رفتن با خود خود است. حسین هم شروع کرد و از کودک درون هیجان‌زده و فعالی گفت که عمیق است و دارد راه رفتن را می‌آموزد و اینکه ما به عنوان یک نویسنده بدانیم که این کودک نوپا درون ماست و باید گام به گام راه‌رفتن را به او بیاموزیم و تکلیفمان را با خودمان روشن که کنیم که چه هستیم و چه می‌خواهیم باشیم.

گفته بودم از کلاس‌های زبان دوستانه‌مان؟

هدی و مریم و فائزه و زهرا طوسی  در حال خواندن و صحبت‌کردن به زبان انگلیسی بودند. و متن لاک‌پشت را ترجمه می‌کردند.

مریم با صدای نمکین و دلنشینش می‌خواند:

“یک روز خرگوش، لاک‌پشتی رو برای اینکه خیلی کنده مسخره می‌کرد. با یک خنده تمسخرآمیز ازش پرسید: تا حالا شده به جایی برسی؟ لاک‌پشت جواب داد بله من زودتر از اونچه که تو فکر می‌کنی به اونجا می‌رسم. من باهات یه مسابقه میذارم و اینو ثابت می‌کنم. خرگوش از ایده دویدن در مسابقه با لاک‌پشت خیلی سرگرم بود و برای سرگرمی( دست‌انداختن او ) موافقت کرد. روباه نقش قاضی رو به عهده گرفت. فاصله‌ها رو تعیین کرد و با معرفی دونده ها شروع شد.
روباه خیلی زود از نظر دور شد و برای اینکه به لاک‌پشت عمیقا این احساس رو بده که چقد برایش مسخره است که تلاش کنه بخواد با یه روباه مسابقه بده، کنار زمین مسابقه دراز کشید تا یه چرتی بزنه و لاک‌پشت برسه.

در این حال لاک‌پشت به آرامی اما پیوسته ادامه داد و پس از مدتی از جایی که خرگوش خوابیده بود رد شد. اما خرگوش خیلی آرام خوابیده بود و بالاخره زمانی بیدار شد که
لاک‌پشت نزدیک دروازه بود. حالا خرگوش با سریع ترین سرعتش دوید اما نتونست به موقع از لاک‌پشت جلو بزنه.
شخص آهسته و پیوسته است که مسابقه رو می‌بره.”

 

بعضی‌ها اگر  در دورهمی‌ها نیاشند انگار یک‌چیز کم است.

اما هنوز انگار یک چیزی کم بود میان جمع‌مان. و آن هم حضور مریم جان حسنلو بود.

مریم‌جان هم آمد و جمع ما را نشاط و شور دیگری بخشید.  و گفت جمله‌ورزی کنید نه قاعده‌ورزی.

به طور کلی از گروه سه زد که متشکل از زهرا و زینب و زینب عزیز است و به محتوایاری سرگرم بودند  و زینب مشغول یاد دادن درست‌نویسی و دیگر زینب سخت مشغول کتاب اوتیسم‌یاری اش بود و ازشان خبری نبود‌.

 

از زهرا خبری نبود انگار که به سفری طول و دراز  وماجراجویی رفته بود.

تا آخرین لحظه‌هم امید داشتم که شاهین کلانتری می‌آید و ما را غافلگیر می‌کند.

 

3 پاسخ به “اولین دورهمی دوستان دنیای نویسندگی در پارک لاله”

  1. Avatar زینب کریمی گفت:

    چقدر زیبا نوشتی عزیزم.
    این متن را می‌شود بارها خواند و هربار مثل دفعهٔ اول غافلگیر شد و لذت آن را چشید. به جانم نشست

  2. Avatar زینب تقانی گفت:

    جذاب و دوست داشتنی نوشتی زهرای عزیزم
    خواندن اسم دوستان مجازیم و اینکه در ذهنم تصور کردم ما روزی حتما دور هم جمع می شویم حالم را خوب و خوبتر کرد، ممنون زهرا جان🌹🙏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز