از کجا به ماجرا‌جویی‌درمانی‌شناختی رسیدم و چرایی‌هایم در این راه

۵:۱۷ ب.ظ ۱۰/خرداد/۱۳۹۹

از ریاضی محض تا روانشناسی شناختی

زمانی که تصمیم‌گرفتم ریاضی محض بخوانم دقیقا مصادف با زمان تحصیل برادرم در این رشته در کشور انگلستان بود. بنابراین برادر خودم را الگو‌ قرار‌ دادم و خواندن این رشته را شروع کردم. هم برادرم را زیاد دوست داشتم و هم مهاجرت برایم هیجان‌انگیز و ماجرا‌جویانه بود.

زمان تحصیل در رشته ریاضی محض  زمان‌های سخت و پر از التهاب زندگی‌ام بود. این رشته هم قوز بالا قوز شده بود. با سختی و تلاش و مرارت  درس‌های چهار واحدی جبر و هندسه فضایی و آنالیز عددی و همه و همه را خواندم. برخی‌ها را با نمرات عالی و برخی‌ دیگر را به خاطر مشکلات زندگی با نمرات بسیار بد گذراندم.

اما هنوز هم به عقیده و باور خودم دختر پر شر و شوری بودم که فوق‌العاده با استعداد است اما توان و تمرکز کافی برای نشستن‌های مداوم را ندارد.

حقیقتا خواندن ریاضی ریاضت کشیدن است. ریاضی محض از بودن‌هایی نمی‌گوید که از کاربردشان سخن بگویی بلکه مدام باید هستن‌ها و نبودن‌ها را از ابتدا با منطق ثابت یا رد کنی.

سال اول تحصیلم به سرم زد به که اصلا ای کاش کنکور تجربی شرکت کنم و پزشکی بخوانم. اما خواندن دوباره شیمی، فیزیک و تست‌های عربی و بقیه دروس من را نسبت به این تصمیم سست کرد.

اگر در جایی سکونت داشتم که نوزده سال اول زندگی‌ام را گذرانده بودم و آرامش داشتم شاید می‌توانستم این رویا را محقق کنم اما از هفده سال پیش سخن می‌گویم که بیشتر اوقاتش کلنجار بود و زهر‌مار شدن درس و زندگی و تحمل رنج تلخی که از صد تریاق تلخ‌تر بود و از صد اسپری فلفل مشوش‌کننده تر.

 

خواستن توانستن است

به هر ضرب و زوری بود درسم را به پایان رساندم و حسم حس داشتن رکورد جهانی ایود کیپچوگه از کنیا در ماراتون 2019 بود. تمام حرف‌های تلخ و زهر‌آگین برخی اطرافیانم در آن برهه برایم نابود شد. و حس خواستن توانستن است را با گوشت و پوست و خونم مانند خوردن شیشلیک در باغ‌های فشم حس کردم. انقدر دلپذیر و فراموش‌نشدنی بود که نگو.

بعد از تمام شدن درسم بلافاصله دنبال کار گشتم. باز هم مخالفت و حرف شنیدم ولی باز هم قوی‌تر و مصمم‌تر شدم. سر کار رفتم. حس شیرین کسب درآمد و  استقلال مالی زن را چشیدم. یعنی کنار همان فقر فرهنگی که از دهه دوم زندگی‌ام درش قرار گرفته بودم. نشان دادم که زن هم حق کار کردن دارد. و تنها وظیفه‌اش خانه‌داری نیست. اما بعد از دو سال به خاطر بحرانی که در زندگی داشتم از کار فاصله گرفتم و خانه‌نشین شدم.

دو سال بعد به سرم زد که رشته مشاوره بخوانم کتاب‌ها و منابع را تهیه کردم. از خواندن دروسی که تا به حال سراغش نرفته بودم عمیقا لذت می‌بردم. جدی نخواندم و کنکور را خوب ندادم. اما یکی از فوایدش این بود که خودم و دنیای اطرافم را بهتر شناختم.

خودشناسی

بعد از مدتی سراغ خواندن مدیریت آموزشی در پیام نور رفتم. در کلاس کنکور ماهان شرکت کردم و درس‌های ترم اول را خواندم. اطلاعات و تجارب ارزشمندی بدست آوردم. به دلیل اینکه درس فلسفه را خوب نخوانده بودم قبول نشدم. نمی‌دانم چرا اولین باری بود که به خاطر درس و قبولی و اینها انقدر گریه کردم.

سال بعد تصمیم گرفتم رشته MBA پیام نور بخوانم. با مخالفت و سرکوب و پرخاشگری از طرف همان محیط زندگی نا‌آرام و دارای فقر فرهنگی آن زمان روبرو شدم و مدام سرکوفت شنیدم که معلوم هست از زندگی چی می‌خوای؟ اصلا چرا مثل فلانی، فلان کار را جلو نمی‌بری؟ و هزاران سرکوفت تلخ دیگر که خیلی ناراحت‌کننده و سمی و سلطه‌گرانه بود.

باز هم وقفه‌ای در تحصیلم افتاد و اینبار از محیط درس فاصله گرفتم و به سمت خود‌شناسی رفتم. مدام سمینار‌های مفید شرکت می‌کردم و ویس‌های آموزشی بسیاری را می‌شنیدم و دلم می‌خواست بغضی که چندین سال در گلویم سنگینی می‌کرد بترکد و زخم نشسته بر دلم، سر باز کند  که کرد. خودم را و ترس‌هایم را شناختم و تصمیم جدی گرفتم که به سمت خود بودن و برای خود زندگی‌کردن گام‌ برداشتم و از زندگی سختی که آن زمان دیگران برایم تصمیم می‌‌گرفتند بیرون آمدم و پرواز کردم و بهترین و زیباترین تصمیم عمرم را گرفتم.

طعم خوش آرامش مجدد

و به بستر زندگی آرامی که نوزده سال اول زندگی‌ام را سپری کرده بودم برگشتم. و حمایت شیرین خانوادگی خودم را حس کردم و روال زندگی‌ام را همان‌گونه که عاشقانه دوست داشتم چیدم. شروع کردم به اینکه رشته روانشناسی بالینی بخوانم و کلاس رفتم. عاشقانه درس ها را می‌خواندم و تحلیل می‌کردم و با آن زندگی می‌کردم. هم روانشناسی بالینی قبول شدم و هم رشته علوم شناختی.

هر دو را دوست داشتم اما با راهنمایی یکی از برادرانم و علاقه ای که داشتم تصمیم ‌گرفتم علوم شناختی بخوانم. به قدری خوشحالم که این رشته را خواندم که وصف‌نا‌شدنی است.

هم با خواندن دروسی مثل فیزیولوژی و علوم اعصاب علاقه به علوم تجربی را در خود زنده کردم و هم با دروس روانشناسی شناختی به تحلیل ذهن و تفکر می‌پرداختم.

نمی‌گویم که این شادی و آرامشی که الان دارم را از شب اول داشتم نه.

پوست‌اندازی

ذره ذره و گام به گام برتجربه های تلخ و شیرینم افزوده شد و پوست انداختم. من همیشه مثال پوست اندازی را به دوستانم که در حال تجربه ی سختی از زندگی خود هستند می‌زنم. و می‌گویم هر رشدی مانند پوست‌اندازی است لایه به لایه این پوست‌اندازی و رشد اتفاق می‌افتد و در افتادن هر لایه با درد خاص خود مواجه می‌شوی. اما در آخر آن آخرین پوست که باعث می‌شود از پیله به درآیی و پرواز کنی درد لذت‌بخشی دارد. در واقع شیرینی آن پرواز درد نهایی را التیام می‌بخشد.

لحظه به خود رسیدن لحظه با شکوهی است.

روز به روز خوشحا‌ل‌تر از تصمیم زندگی‌ام هستم. و خدا را هزاران بار شاکرم.

و حال که زندگی‌ام همچون ماجراجویی از قطب شمال به قطب جنوب بوده است. با تناقض‌هایی بسیار عجیبی مواجه شدم.

مثلا در قطب شمال خرس‌های قطبی را دیدم که مهمترین خاصیت آنها عدم انعطاف و سر‌سختی‌شان بود. و قطب جنوب پنگوئن‌هایی که مدام رابطه عاطفی با انسان‌ها برقرار‌ می کنند و روحم را نوازش می‌کرد.

به گمانم زندگی همچون ماجرا‌جویی است.

راهی که همیشه در زندگی‌ام بود و ترک نشد راه آموختن بود و این خیلی برایم کمک‌کننده بود.

ماجراجویی درمانی با روش شناختی

از بین رشته‌هایی که بسیار مربوط به روانشناسی است، ماجرا‌جویی‌درمانی نظرم را به خود جلب کرد زیرا که این رشته رویکردی دارد که با درمان شناختی رفتاری تلفیق شده است.

برآنم که ماجرا‌جویی‌درمانی با روش شناختی را مهمان هموطنانم کنم.

به گمانم در این روزگارانی که همه از اطاقی بسته و مشاوره های کلیشه‌ای خسته شده اند بهتر است که در دل طبیعت و در روند ماجرا‌جویی‌ها خود را بشناسند و بر ترس‌های خود غلبه کنند و با فرایند‌های ماجرا‌جویانه راه تصمیم‌گیری در بحران‌ها را بیاموزند و به خود و دیگران کمک کنند تا حل مسئله را بیاموزند و زندگی و مسائل را با خرد‌ورزی حل‌کنند.

به گمانم زندگی مشکل نیست سراسر مسئله است که باید راه‌حلش را یافت و راه زندگی را هموار‌ کرد.

دلم می‌خواهد

دلم می‌خواهد با کمک این رشته و گروه درمانی ماجرا‌جویانه‌ی شناختی، به دوستانم و همراهانم کمک کنم تا زندگی را بهتر و زیباتر ببینند و زیباتر حل‌مسئله کنند و دقیق‌تر تصمیم‌گیری کنند.

و با تجربه کنار دیگران بفهمند که تنها آنها نیستند که دارای این مسائل هستند خیلی‌ها هم همینطورند. از زاویه دید و نقطه نظرات همدیگر بهره ببرند و به فرا‌شناختی ارزشمند دست پیدا کنند.

اتفاقی که در اطاق تک نفره مشاوره به این شکل نمی‌افتد.

دلم می‌خواهد هر کس دلش گرفته، هرکس دلش هیجان همراه با خود‌شناسی می‌خواهد در کنار تیم ما به خواسته‌های دلش برسد و روحش را رو به تعالی به پرواز در بیاورد.

دلم می‌خواهد همگان بدانند که شاهراه تغییر در انسان ایجاد تغییر در تفکر است و اولین گام تغییر، تغییر‌دادن طرز تفکر آدمی است.

از طرفی بر این عقیده و باور هستم که نوشتن نیز خود ماجرا‌جویی است و نوشتن در مورد ماجرا‌جویی‌درمانی‌ شناختی می‌تواند با‌شکوه باشد و روحم را به آرامش بیشتری سوق داده و کمک می‌کند تا رسالتم را به انجام برسانم.

 

 

6 پاسخ به “از کجا به ماجرا‌جویی‌درمانی‌شناختی رسیدم و چرایی‌هایم در این راه”

  1. Avatar هاجر گفت:

    سلام زهرا جان. چقدر کیف کردم از نوشته هات.موفق باشی عزیزم
    حرف استاد کلاتتری درمورد تفاوت نوشتن در اینستا و وب سایت کاملا در سایت شما محسوس هست اینجا فوق العاده عمیق نوشتی.

  2. Avatar نرگس رحمانی گفت:

    عالی زهرا جان دوست با سوادم لذت بردم

  3. Avatar مریم دلجو گفت:

    سلام زهرا جان.چه سبک جالبی.اولین باره که از تو میشنوم.ماجراجویی درمانی شناختی😍اینکه افراد در دل طبیعت به حل مسایل شون بپردازن.به نظرم افراد زیادی از این سبکت خوششون میاد.طبیعت انرژی های نهفته ای داره که به کمک افراد میاد و همینطور حضور در جمع به لیدری زهرا پورمهدیان😍محشره..من که عاشق این سبکت شدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز